![]() |
![]() |
|
| دی شیخ باچراغ همی گشت گرد شهر ===== کز دیو ددملولم وانسانم آرزوست |
|
شتـافت
و به او گفت : به هر طرف که من حمله کردم شما هم به همان
طرف حمله کنید که تصمیم گرفته ام
تا خود را به مسلم فرمانده شامیان نرسانم دست نکشم یا او را مـى کشم
یا خـود کشتـه مـى
شوم ، حمـله نمـودند تـا فـضل خـود را به پـرچـمـدار شام رسانید و او را به خـیال مـسلم کشت و آواز
برداشت که مسلم را کشتم ، مسلم پاسخش داد که اشتباه کردى ، مسلم خـود پـرچـم شامـیان را بدست گـرفـت و پـیش
مـى رفـت تـا فـضل کشتـه شد، عـبدالله پـس از کشتـه شدن فـضل با عـده کمـى که همـراه داشت مشغول جنگ شد
و مردم را به جنگ
تحریک مى نمود تا برادر مادریش محمدبن ثابت بن قیس کشته شد، هشت پسر داشت هر یک پس از دیگرى شهید شدند
و سرانجام عبدالله بن حنظله به شهادت رسید و مدینه به تصرف مسلم و لشکر شام درآمد.مـسلم سه روز جان و
مـال و نوامـیس مـردم مـدینه را بر
شامـیان حلال کرد چـه خونهائى که نریختند و چه اموالى که به غارت
نرفت و چه نوامیسى که هتـک نشد پس از سه روز مسلم از مردم مدینه بیعت گرفت که همگى برده
زرخرید یزیدند هر
که نمى پذیرفت طعمه شمشیر مى شد فقط حضرت سجاد علیه السلام محفوظ ماند و چهارصد خانواده اى که در خانه خود
پناه داده بود نیز از این مهلکه نجات یافتند.
از ابن قتیبه در کتاب الامامه و السیاسه نقل شده : که افرادى را با سخت ترین شکنجه ها از بین بردند هزار و هفتصد نفر از بزرگان و مهاجرین و قریش و وجوه مردم کشته شد، و مـجمـوع کشتـگـان بجز زنان و کودکان به ده هزار نفـر رسید، از ابن ابى الحدید نقل شده : که آنچه مسلم بن عقبه در مدینه کشت از آنچه بسر بن ارطاه در سفر حجاز و یمن که در حدود سى هزار نفر
را هلاک کرد کمتر نبود.مـردى از اهل شام بر زنى که تـازه وضع حمـل نمـوده و بچـه اش را در بغـل گـرفـتـه شیر مـى داد
وارد شد، گفت : هر چه دارى براى
من حاضر کن ، زن گفت : چیزى براى ما باقى نگذاشتند، شامى گفت : چیزى به من بده وگرنه بچه ترا
مى کشم ، زن گـفـت : واى بر تـو این پـسر ابى کبشه انصارى یار رسول خـدا است ، سپس
گفت : فرزندم اگر چیزى داشتم فداى تو مى نمودم ، مرد شامى پـاى طفـل را گـرفـت در حالى
که پـستـان در دهن داشت چـنان به دیوار کوبید که مغز طفـل مـتلاشى و بر زمین پخش شد، ولى آن مرد هنوز از خانه خارج
نشده بود که صورتش سیاه شد.ابو
سعـید خـدرى در خـانه پنهان شده بود که چند مرد شامى وارد خانه شدند و نامش را پرسیدند؟ پاسخ داد؟
من ابو سعید خدرى یار پیامبرم ، گفتند: آرى نامت را زیاد شنیده ایم خـوب کارى کردى که در خـانه نشستـى و با مـا
نجنگـیدى حال هرچه دارى بیاور، گفت
چیزى ندارم ، موهاى صورتش را کندند و او را چندین بار زدند و هر چه یافتند بردند حتى از
سیر و پیاز و یکجفت کبوتر که در خانه بود نگذشتند.انس گـوید:
در
واقعه حره هفتصد نفر از قراء و حافظین قرآن کشته شدند بحدى از مردم مـدینه کشته شد که مى توان گفت یک
نفر باقى نماند، از جمله کسانیکه کشته شدند دو نفـر از پـسران زینب دخـتـر ام سلمـه همـسر مـکرمـه
رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم مى باشد. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 21:51 توسط رهجو |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
بابای من مسلمان بود ونماز میخوند وهیئت میرفت من هم مسلمان شدم ونماز میخونم وهیئت میرم این شد مسلمانی؟ تصمیم گرفتم راه را خودم انتخاب کنم می گردم تووبلگ ها تا ببینم کدام راه درسته
|
| پیوندهای روزانه |
|
حق با کیه؟ در تکاپوی اندیشه ها آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1387 آبان 1386 تیر 1386 خرداد 1386 |
| نویسندگان |
|
رهجو محمدعلی محمد علی |
|
RSS
|