تبليغاتX
دی شیخ باچراغ همی گشت گرد شهر
دی شیخ باچراغ همی گشت گرد شهر ===== کز دیو ددملولم وانسانم آرزوست
پـس از شهادت حضرت سیدالشهداء جمـاعـتـى از مردم مدینه از جمله عبدالله بن حنظله غسیل الملائکه به شام رفتند و با یزید دیدار کردند، یزید جوائز فراوان به آنها داد، چون فرستادگان به مدینه برگشتند در میان مردم بدگوئى او را آغاز کردند، و گفتند: مـا از نزد کسى مى آئیم که دین ندارد، شراب مى آشامد و آوازخوانان و نوازندگان همواره در مـجلس او به نواختن تار و طنبو و آوازخوانى مشغولند، او سگ باز است و آنقدر شراب مى خورد و در مستى مى گذراند که از نماز غفلت مى ورزد، شما را گواه مى گیریم که او را از خلافت عزل کردیم .مـردم مـدینه حاکم یزید را عزل نمودند و با عبدالله بن حنظله بیعت کردند، و بنى امیه را از مـدینه بیرون کردند، و آنها داستان را به یزید نوشته و از وى استمداد نمودند، یزید، عمروبن سعید را خواست به او پیشنهاد رفتن به مدینه نموده عمرو گفت : همه جا در تـحت فـرمـان تـو بوده ام و همـه جا را امـن ساختم اگر بنا باشد که خون افراد قریش ریخـتـه شود حاضر نیستم ، یزید که از جانب عمرو ماءیوس گردید به سراغ عبیدالله زیاد فـرستاد و به او پیشنهاد کرد که مدینه را امن ساخته سپس به مکه رود و ابن زبیر را مـحاصره نمـاید، ابن زیاد گـفـت :واللّه لا جمـعـتـهمـا للفـاسق قـتـل ابن رسول اللّه و غـزو مـکه . یعـنى کشتن پسر پیغمبر و جنگ با کعبه را براى فـاسقـى تـواءمـا مرتکب نمى شوم . آخرالامر مسلم بن عقبه را خواست و با دوازده هزار نفر به طرف مـدینه فرستاد و دستور داد سه روز به آنها مهلت بده اگر مطیع نشدند با آنها بجنگ ولى متعرض على بن الحسین علیه السلام مشو که او خاندان مروان را پناه داده است .مـوقـعـیکه خبر حرکت مسلم بن عقبه به مردم مدینه رسید بر بنى امیه سخت گرفتند و به آنها پیشنهاد کردند که یا با ما عهد کنید که بر کسى از ما ستم نکنید و کسى را بر علیه مـا راهنمـائى نکنید و به دشمن ما کمک ننمائید و یا با شما مى جنگیم و شما را مى کشیم ، بنى امـیه شرایط پیشنهادى را پذیرفتند و راه شام را در پیش گرفتند، تا وقتیکه به مـسلم بن عقبه برخوردند، ابن عقبه پسر عثمان را خواست و از وضع مدینه جویا شد، ولى او بر طبق پیمانى که سپرده بود گفت : من نمى توانم چیزى بگویم زیرا پیمان سپرده ام . مـسلم گـفـت : اگر پسر خلیفه نبودى ترا گردن مى زدم ، مروان به پسرش عبدالملک گـفـت : نزد مـسلم برو شاید مرا نخواهد تا مجبور شوم برخلاف پیمان بگویم عبدالملک نزد مـسلم رفت ، پرسید: چه خبر؟ و چه باید کرد؟ عبدالملک گفت : مى روى تا وقتى به نخـله رسیدى در سایه درخـتـان استـراحت مـى کنى اول آفـتـاب از جانب حره طرف شرقى مدینه شروع به جنگ مى کنى تا وقتى که آفتاب بر پـشت شما و بر صورت مردم مدینه بتابد آن وقت چشم ایشان بر اثر تابش آفتاب بر زره ها و خودها و سرنیزه ها و شمشیرهاى شما خیره خواهد شد، مسلم بن عقبه گفت : خدا پدرت را خیر دهد از این فرزندى که دارد!مسلم بن عقبه طبق دستور عبدالملک پیش رفت تا با مردم مدینه روبرو شد به آنها گفت که امیرالمو منین ! گمان مى کند شما اصل و ریشه اسلامید و دوست ندارد خون شما ریخته شود بنابراین سه روز به شما مهلت مى دهیم اگر توبه کردید و تسلیم شدید از شما مى پـذیرم و من هم به مکه مى روم ولى اگر سرپیچى کنید از ما رفع عذر نموده آن وقت به حساب شما خواهم رسید. پس از سه روز پرسید: چه مى کنید آیا تسلیم مى شوید یا مى جنگید؟ مردم مدینه گفتند: بلکه با شما مى جنگیم .روز چـهارم مردم مدینه به فرماندهى عبدالله بن حنظله آماده نبرد شدند مسلم بن عقبه هم از طرف شرقـى مـدینه مهیاى کارزار شد، براى مسلم که پیرمرد و مریض بود کرسى در وسط دو جمـعـیت قـرار دادند و بر آن نشست . لشکر شام حمله را آغاز کردند تا اکثر مردم مـدینه شکست خـوردند، ولى عبدالله بن حنظله با عده قلیلى که در اطرافش بودند حمله سختى نمود و لشکر شام را به عقب نشینى مجبور ساخت تا نزدیک بود خود را به کرسى مسلم برساند که او لشکر شام را تهدید و تحریک نمود و دوباره جنگ درگیر شد.در این مـیان فـضل بن عـباس بن ربیعه بن حارث بن عبدالمطلب با بیست نفر به کمک عـبدالله شتـافت و به او گفت :


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 21:51  توسط رهجو | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
بابای من مسلمان بود ونماز میخوند وهیئت میرفت من هم مسلمان شدم ونماز میخونم وهیئت میرم این شد مسلمانی؟ تصمیم گرفتم راه را خودم انتخاب کنم می گردم تووبلگ ها تا ببینم کدام راه درسته

پیوندهای روزانه
حق با کیه؟
در تکاپوی اندیشه ها
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
اسفند 1387
آبان 1386
تیر 1386
خرداد 1386
نویسندگان
رهجو
محمدعلی
محمد علی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

دیجیتال کیوان